*********همه چی سرا *********

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود وگريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه میکنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مردلبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تاآن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت مرد به دختر گفت می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست . مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد .

 

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط شیما | 

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که درشهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود وگريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه میکنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مردلبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تاآن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت مرد به دختر گفت می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست . مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد .

 

شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط شیما | 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ،اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟

 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت سنگاپور  اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری با یک چشم بزرگ میشی

بنابراین چشم خودم رو به تو دادم

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط شیما | 

جديدترين تست خودشناسي

 

اين آخرين تست شخصيت شناسى است كه اين روزها در اروپا بين روانشناسان در جريان است. پاسخهايش هم اصلاً كار دشوارى نيست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنيد. يك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد كه بتوانيد امتيازهايى كه گرفته ايد را جمع بزنيد. حاضريد؟ پس شروع كنيد:


1ـ چه موقع از روز بهترين و آرام ترين احساس را داريد؟


الف ) صبح          ب )عصر و غروب                    ج ) شب


۲ـ معمولاً چگونه راه مى رويد؟

بقیه سوالا و امتیازات و نتیجه تست در ادامه مطلب>>>>>>>>>نظر فراموش نشه!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط شیما | 
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

 

برای خواندن ادامه مطلب به ادامه مطلب بروید و نظر بدهید>>>>>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط شیما | 
 

·  فرزاد ناظم  (شرکت یاهو)

·  ·  پروفسور علی جوان(کاشف لیزر هلیمی)

·  ·  امید کردستانی  (گوگل)

·  ·  پیر امیدیار   (ای‌بِی e-bay)

·  ·  پروفسور لطفی زاده(استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)

·  ·  ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)

·  ·  وحید تارخ(مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)

·  · اندره اغاسی (قهرمان تنیس)

·  ·  حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)

·  ·  بیژن داوری(معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)

·  ·  انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)

·  ·  فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)

·  ·  محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)

·  ·  ازیتا ولی نیا(استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)

·  ·  ازاده تبارزاده(دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)

·  ·  کریستین امان پور(رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)

·  ·  شهره اغداشلو (بازیگر)

·  ·  فریار شیرزاد(معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)

· · کتیا فلک شاهی(مدیر شرکت NEA)

·  ·  بیژن پاکزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)

·  ·  اسیه نامدار(گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)

·  ·محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)

·  ·  رودی بختیار(از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)

·  ·  پروفسور عبدالحسین استانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و   محقق چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط شیما | 
آلن پينکرتون موسس آژانس کارآگاهي آمريکا( 1819، 1884) هنگام نرمش صبحگاهي به زمين خورد و
 
 زبانش لاي دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقارياي ناشي از اين زخم درگذشت.

آيزادورا دانکن رقاص آمريکايي ( 1878، 1927) هنگامي که در اتومبيل بود، شال گردن بلندش به چرخ

 عقب اتومبيل گير کرد و گردنش شکست و خفه شد.

الکساندرپادشاه يونان(۱۸93 192۱) يک ميمون خانگي گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.

تامس آت وي نمايشنامه نويس انگليسي (1652، 1685) مرد فقيري بود. به دنبال روزها گرسنگي

سرانجام يک مقدار گوشت خريد و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گيرش شد و خفه اش کرد

جان وينسون ماجرا جوي بريتانيا( 1557، 1629) وي در 72 سالگي از اسب به زمين افتاد و ميخي

وارونه بر زمين افتاده بود، در سرش فرو رفت.

جيمز داگلاس ارل مورتون (1525،1581) بوسيله دستگاهي شبيه گيوتين که خودش آن را به

اسکاتلنديها معرفي کرده بود، سر بريده شد.

رودولفوني يروژنرال مکزيکي ( 1880، 1917) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگيني طلاهايي که

به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.

زئوکسيس نقاش يونان ( قرن پنجم ق.م) به تصويري که از يک ساحره پير کشيده بود آنقدر خنديد که

 يکي از رگ هايش پاره شد و مرد!

فرانسيس بيکن (1561،1626) براثر گرفتاري در يک سرماي ناگهاني درگذشت.

کلاديوس اول امپراتور روم( 54 ب م. 10 ق.م) با يک پر آغشته به سم خفه شد.

لنگي کاليرکلکسيونر آمريکايي ( 1886،1947) در خانه خود و در تله اي مهلک درگذشت. تله را براي

 دستگيري دزدان کار گذاشته بود.

هنري اول پادشاه انگليسي(1068،1135) در اثر افراط در خوردن مارماهي دچار ناراحتي روده شد و مرد.

يوسف اشماعيلو کشتي گير ترک بر اثر سنگيني طلاهايي که به کمرش بسته بود در دريا غرق شد.

چون نتوانست به راحتي شنا کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1390ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط شیما | 

This is a true story which happened in the States. A man came out of his home to admire his new truck. To his puzzlement, his three-year-old son was happily hammering dents into the shiny paint of the truck. The man ran to his son, knocked him away, hammered the little boy's hands into pulp as punishment. When the father calmed down, he rushed his son to the hospital.

 

این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد به طرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد و با چکش دست های پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.

ادامه متن انگلیسی و ترجمه اش در ادامه مطلب>>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط شیما | 

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيت ها چانه نزنيم .يک روز کارمند پستي که به نامه هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي کرد، متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق ناچيز باز نشستگي مي گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد .اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن  کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آن ها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نود و شش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند...!

همه کارمندان اداره پست از اين که توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه اي به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه مي توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آن ها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط شیما | 

 

 

بهای عشق ( مهیار و ماندانا )

 

هـیرتا پسـر سـورنا در کاخ بزرگ و با شـکوه خود و در ملک پدرش درکنار دریاچه می زیسـت، هـیرتا تنها پسـر سـورنا سـپهسـالار بزرگ و پادشـاه اشـکانی بود که رومیان را در بین النهرین شـکسـت فاحشـی داد ، بعـد از آمدن سـاسـانی ها شـکوه و اقـتدار اشـکانی ها از بین رفـت سـرداران بزرگ ایرانی به ارتش اردشـیر بابک پیوسـته و بازماندگان اشـکانی ها در ملک ها و سـرزمین های پدریشـان می زیسـتند .

هـیرتا چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که در یک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد . ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های درشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

داستانش قشنگه.بقیه ش ادامه مطلب>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1390ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط شیما | 

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد

كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان

پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي

ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان

كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

ادامه مطلب>>>>>>>>>>>>نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط شیما | 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

 پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

 خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

 من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

 خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

با نظرهای گرمتون خوشحالم کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط شیما | 

نمیدونم با چه رویی سلام کنم

سلام دوستای گلم.واقعا عذر میخوام که خیلی وقته به وبم سر نزدم و نظرات زیباتون رو نخوندم اما همیشه به یاد همتون بودم.امیدوارم شما هم منو از یاد نبرده باشین

بالاخره بعد پشت سر گذاشتن سال پیش دانشگاهی و کنکور و ترم اول دانشگاه برگشتم

هنوزم سرم خیلی شلوغه اما سعیمو میکنم هر چند وقت یکبار اپ کنم

دوستون دارم دوستای گلم

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط شیما | 

اسم شما چه رنگی است؟!


اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد…

به گفته روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر (خود) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:


رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از:

قرمز: ۱ ش ج س الف
نارنجی:‌ ‌‌‌۲ ت ث ک ب
زرد: ۳ ی ل ص ض
سبز: ‌۴ و م د ژ
آبی: ۵ چ ن ط ظ
نیلی: ۶ ح خ ف -
بنفش: ۷ ع پ غ -
صورتی: ۸ ز ق ه -
طلایی: ۹ ر ذ گ -

برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می‌آوریم بدین شکل که اسم و فامیل خودرا روی برگه کاغذی می‌نویسید و بر اساس حروف و اعداد ذکر شده برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا می‌کنید.

مثال : لیلا جلالی

ل۳ ی۳ ل۳ الف۱ ج۱ ل۳ الف۱ ل۳ ی۳

سپس اعداد را با هم جمع می‌کنیم:

۲۱=۳+۳+۱+۳+۱+۱+۳+۳+۳

باز هم دو عدد را با هم جمع می‌کنیم:

۳=۱+۲ عدد ۳ مربوط به رنگ زرد است.

حال میتوانید مشخصات خود را بخوانید البته در ادامه ی مطلب>>>>>>>>>>>>>

نظر یادتون نره

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط شیما | 
یكي بود يكي نبود / زير اين سقف كبود /يه غريب آشنا /دل و جونمو ربود / اينجوري نگام نكن /گل ياس مهربون /اون غريبه خودتي هميشه با من بمون .

1يه هواپيما تو قبرستون تبريز سقوط ميكنه، فردا راديو تبريز ميگه: شب گذشته يك فروند هواپيماي توپولوف در حومة شهر تبريز سقوط كرده و تا اين لحظه 34513 جسد كشف شده! عمليات براي يافتن اجساد بقيه قربانيان همچنان ادامه دارد.

عمري با غم عشقت نشستم به تو پيوستم و از خود گسستم وليكن سرنوشتم اين 3حرف بود تورا ديدم ، پسنديدم ، گسستم

خيلي راحت با نگاهت قفل قلبمو شكستي اومدي واسه هميشه توي قلب من نشستي تو برام شيريني و من مثل آب دريا شورم توي قلب من نشستي اما از تو خيلي دورم دل تنها و غريبم پيش تو بد جوري گيره براي جدايي از تو ميدونم من ديگه ديره

ترکی ازترکای ترکیه بنام ترکان روی ترک موتور یک تریاکی، با ترکه میزنه به ترکه و توی تراکم ترافیک می خورن به تیرک وکله ترکه ترک می خوره وموتورش می ترکه ومتروکه می شه

در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد / در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگي سيرم بکرد / آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

بدترين فريب عاشق شدنه چون خودت رو به چيزي متعلق ميکني که يه روزي از دستت ميره

عشق کلید شهر قلب است، به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

متاسفانه نداري! البته تقصير هم نداري! من چيكار كنم نداري ديگه! دست خودتم نيست كه نداري! خب نداري ديگه بابا . . . لنگه نداري

 بقیه ادامه مطلب>>>>>>>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط شیما | 

اینم یه سری دیگه کیک تقدیم به همه دوستای گلم



 







  

 

dekore20.mihanblog.com

dekore20.mihanblog.com 


 


برای دیدن بقیه ش برید ادامه مطلبو ببینین در ضمن نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط شیما | 

3416418-lg.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط شیما | 
جنس اسکناس 10 هزار تومانی از پنبه و کاملا بادوام بوده و رنگ این اسکناس سبز زیتونی است

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط شیما | 

سلام دوستای گلللللللللللللللم

واقعا ببخشید اگه اپ نمیکنم

امتحانات نهایی شروع شده و کلی کارررررررر

برام دعا کنین امتحانامو خوب بدم

قربون همتوووووووووووون

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط شیما | 
سگ:
11 تا 19 دی
12 تا 14 فروردین
25 تا 30 خرداد
19 تا 24 تیر
6 تا 8 مهر
10 تا 25 آذر



موش:
20 دی تا 4 بهمن
25 اسفند تا 3 فروردین
26 فروردین تا 6 اردیبهشت
11 تا 13 خرداد
10 تا 18 تیر
25 مرداد تا 3 شهریور


شیر:
5 تا 11 بهمن
22 تا 24 اسفند
1 تا 10 خرداد
10 تا 25 آبان

 
گربه:
12 تا 16 بهمن
4 تا 11 فروردین
4 تا 9 تیر
5 تا 9 مرداد
24 شهریورتا 5 مهر
26 آبان تا 9 آذر

 
کبوتر:
17 تا 25 بهمن
24 تا 31 اردیبهشت
25 تیر تا 4 مرداد
10 تا 23 شهریور
5 تا 10 دی

لاک پشت:
26 بهمن تا 2 اسفند
7 تا 10 اردیبهشت
14 تا 24 خرداد
4 تا 9 شهریور
24 مهر تا 5 آبان

 
پلنگ:
3 تا 9 اسفند
15 تا 25 فروردین
6 تا 9 آبان


میمون:
10 تا 21 اسفند
11 تا 23 اردیبهشت
31 خرداد تا 3 تیر
10 تا 24 مرداد
9 تا 23 مهر
26 آذر تا 4 دی
10 تا 14خرداد


حالا که حیوون رو پیدا کردین برای خوندن توضیح برین ادامه مطلب>>>>>>>>>>>

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط شیما | 

حتی اگه خدا رو در رو ما رو به راه راست هدایت کنه، ما عوضی می ریم. چون سمت راست اون می شه سمت چپ ما!

 

اگه دلت گرفته برو پایین

.

.

اگه فکر میکنی هیچکس دوستت نداره برو پایین

.

.

اگه خیلی تنها موندی برو پایین

.

.

یعنی اینقدر بدبختی؟!!خاک تو سرت!!

 

دلم محکوم این وابستگی هاست حصاری در همیشه خستگی هاست به تعداد تمام سنگ دنیا درونش قصه بشکستگی هاست

 

روزی ازم پرسید بزرگترین آرزوی تو چیست؟گفتم:تحقق یافتن آرزوی تو..اما افسوس هرگز ندانستم آرزوی تو جدایی از من بود

 

میگم مرسی بهش برسی با کمپرسی نگی بکسی منو میبوسی اگه نبوسی خیلی لوسی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط شیما | 

۱. یه آرزو بکن:  -->///////

.

.

.

حالا یه سبزه گره بزن


۲. ترکه زنش سبزه بوده، سيزده به در ميندازتش بيرون !


۳. از ترکه می پرسن روز ۱۲ فروردین چه روزیه ؟ میگه : روزی که می ریم جا می گیریم برای سیزده به در!


۴. //////& //////

اينها سبزه 13 بدره! اون وسطی رو برای رسيدن تو به آرزوهات گره زدم...


ادامه مطلب>>>>>>>


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط شیما | 
 

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت  ... دوستت دارم

  **************************

 

سال نو با تو شوق شكفتنه
حرف عاشقي و از تو گفتنه
نفساي گرمتو شنفتنه
در كنارت توي رويا موندنه

 

 

ادامه مطلب==========


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط شیما | 

یکی میپرسد اندوه تو از چیست

 

                    سبب ساز سکوت مبهمت کیست

 

برایش صادقانه مینویسم:

                 

                   برای آن که باید باشدو نیست.........

 

 

تو اين دنيا عاشق شدن سرابه@ آخر کار کاغذ روي آبه@ صداقت و وفا ؟يه خوابه @قربون عشقتم بري گناهه@ از عاشقي رنگي نگو سياهه@ بوي اونم بوي غم و مردابه@ ريا گرفته جاي هر عشقي رو@ کي مي شکنه اين قاب هاي مشکي رو @دوستت دارم همش ديگه دروغه@ گفتن اون شکستن غروره@ يار کسي شدن اينم يه خوابه

 

کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند. الان میخوام ساکت بمونم .. لحظه شماری میکنم تا لحظه ی مرگم برسه... تنها چیزی که میتونه آرومم کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط شیما | 

)قلب من واسه تو (

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط شیما | 

 

دختر و پسر جوانی در دل شب سوار بر موتوری می رانند .

آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند .

دختر : يواش تر برو من می ترسم .

پسر: نه اين جوری خيلی بهتره !!

دختر : خواهش می کنم من خيلی می ترسم .

پسر : باشه ولی اول بايد بگی که دوسم داری !!

دختر : دوست دارم حالا ميشه يواش تر بری؟

پسر : منو محکم بگير

دختر : خوب حالا ميشه يواش تر بری ؟

پسر: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو بر داری

و روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذيتم می کنه !!

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد .....

برخورد يک موتور سيکلت با ساختمانی حادثه آفريد .....

در اين سانحه که به علت بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ،

يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت !!

پسرک از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .

پس بدون اينکه دخترک را مطلع کند با ترفندی

کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست

برای آخرين بار دوستت دارم رااز زبان اوبشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند !!!!

نظر بدین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط شیما | 

دوست دارم با هم بریم یه جایی                                                             يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشي منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟
ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟
مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..
مي دوني؟
مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي که؟
ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم...نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..
تو داري قصه مي گي..
من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..
مي بيني ديگه نفس نمي کشم..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..
از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

نظر بدین

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط شیما | 

  گر با غم دوريت نسازم چه کنم .... با ياد تو گر عشق نبازم چه کنم .... چون در نظرم فقط توي مايه ناز .... گر من به تو اي دوست ننازم چه کنم.


ميدوني چرا بعضي شبها زود صبح مي شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشيد هم دلش براي چشماي تو تنگ ميشه.


عشق خام ميگه: چون به تو نياز دارم دوستت دارم ، عشق پخته مي گه : چون دوستت دارم بهت نياز دارم.


از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهم نيست ، مهم از چه گذشتن و به چه رسيدن است.


دلا ياران سه قسم اند گر بداني ... زباني اند و ناني انـد و جـاني .... به نـاني نان بده از در برانـش .... تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار .... به پـايش جـان بده تا مي تواني.


تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست .... حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست .... من تشنه يک لحظه تماشاي تو هستم .... افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست

+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1388ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط شیما | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط شیما | 
 
کلبه‌ای در شمال ایران
باغ ارم، باغها و کاخ، شیراز
شب زمستانی در اصفهان
باغ گلابی،‌ شیراز
 
باغ پرندگان، اصفهان
اورامانت، شمال غربی ایران
 
برای دیدن بقیه عکسهای ایران زیبای ما به
 
 ادامه مطلب برین و نظر بدین

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1388ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط شیما | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان
من شیما هستم ساکن تهران و نویسنده این وبلاگ
امیدوارم از مطالب سایت لذت ببرید و بهتون خوش بگذره
نظر بدین و بگین چه مطالبی رو براتون بزارم


هر رفیق راهی با من، دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت، واسه من چه زودگذر بود

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از این صداقت، چه ثمر از این نجابت

وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت...


پیوندهای روزانه
چت روم فارسی ققنوس
پاتوق خودم و خودت و خودش
اسمتو وارد کن رنگتو روز تولدتو ببین(این سایت احتیاج به اشنایی با زبان انگلیسی دارد)
موطن ادمی
بر پدر مادر کسی که اینجا اشغال بریزه
sasha
hi girls! hi boys! im only 18
ماه پیشونی
سایت تخصصی فروش لپ تاپ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM